أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

364

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

جنايتى ننمودم . هاتف گفت : سبب قتل نفس شدى ؟ گفتم : اطلاع و استحضار از آن ندارم . گفت : من كه اطلاع دارم . گفتم : در اين خصوص به مرحمت و رأفت شما التجا مىكنم . گفت : مقصود تو چيست ؟ گفتم : مرا عفو فرما . گفت : آيا ممكن است عفو و اغماض كردن از كافرى كه سبب قتل مسلمانى شود ؟ گفتم : من هم مسلمان مىشوم . گفت : اينك آن وقت استخلاص و رهايى خواهى جست . گفتم : اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه . گفت : رها شدى ، رها شدى . اكنون به هر جايى كه خواهى توانى رفت . محاوره كردن با هاتف غيبى دو فايدهء بزرگ از براى من بخشود : يكى اينكه مسلمان شدم ؛ ديگر آنكه از دست مرگ و هلاكت گريبان خويش را رهايى دادم . از نهايت فرح و انبساطى كه داشتم لرزه و تزلزل بر وجود و اندامم مستولى گشت حيرت و عجبم دوام در ازدياد مىنمود . حدقه‌هاى چشمم از سرشك مملو شد هنگامى كه اراده كردم عقب كار خويش بروم اين‌چنين ندايى شنيدم . به جانور پسر گرگ سوار شو و به موقعى كه مسكن ابو عامر است برو . من نيز به جانورى كه در نزد من حاضر بود سوار شدم . به ذروهء كوه بزرگى كه معبر من بود صعود كرده و پس از زمانى به آن طرف كوه هبوط و نزول نمودم . در اين مقام يك سواره مرا استقبال كرده و گفت : حركت مكن و سلاح خود را تسليم نما . اين تكليف دهشت آميز سوار به وجود من كه بالذّات از رعشه و اضطراب متزلزل بود آن چنان مؤثر افتاد كه خيال كردم زندگانى و حياتم محو ناپديد شد ، ناچار سلاح خود را تقديم و تسليم سوار نمودم . سوار گفت : تو چه هستى ؟ گفتم : من مسلمانم . سوار گفت : السلام عليك . گفتم : و عليك السلام . خداى تعالى تو را در ظل حمايت و مرحمت ابو عامر مستظل سازد .